کیانکیان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 7 روز سن داره

برای کیان عزیزم

اولین سقوط

پسر مامان امروز حسابی مامانا ترسوندی. نمی تونم با هیچ کلمه ای احساس امروزم را توضیح بدم. امیدوارم دیگه هیچ وقت این اتفاق نیفته. پسری امروز بعد از ظهر مثل هر روز تو تخت مامان خوابیدی و درست وسط تخت. مامان هر دفعه بهت سر میزد ولی ساعت ٥/٣ یکدفعه صدای توپی اومد و بلافاصله بعدش صدای جیغ تو! وای خدای من! غیر قابل توضیحه، مامانی از وسط هال تنها چیزی که میدیدم تخت خالی خودم بود و فکر اینکه تو از تخت افتادی. خودم هم نمی دونم تا اتاق خواب چطوری اومدم. قلبم داشت می ایستاد. تو پایین تخت افتاده بودی و معلوم بود که از خواب پریدی. یعنی تو خواب غلت زده بودی و از تخت افتاده بودی. سرت هم خورده بود لب سبد وسایل تعویضت. تمام بدنم یخ کرده بود تا وقتی که بغلت ک...
23 فروردين 1391

چکاپ 7 ماهگی

کیان مامان با اینکه ٧ ماهگی شما ٧ فروردین تمام شد ولی خانم دکتر جدیدت مسافرت بود و برای همین مجبور شدیم تا پایان تعطیلات صبر کنیم. روز ١٤ هم عمو و زن عمو از مکه برگشتند و نشد بریم دکتر و برای همین ١٥ فروردین یعنی در ٧ماه و هشت روزگی رفتیم برای چکاپ: قد: ٥/٧٠    وزن: ٩ کیلو و١٦٠ گرم    دورسر: ٥/٤٤ دکتر ازت راضی بود و گفت که پسر خوبی بودی. قرار شد از امروز زرده تخم مرغ و ماست و موز به برنامه غذاییت اضافه بشه. تو الان حریره بادوم، اب سیب و سوپ (گوشت یا مرغ+سیب زمینی+هویج+جعفری و گشنیز+عدس+کره یا روغن زیتون) می خوری. نوش جونت عزیزم. ...
17 فروردين 1391

اولین کار خیر

پسر عزیزم روز ١٧ اسفند ١٣٩٠ بدون اینکه بدونی یکی از بهترین روزهای زندگی تو بوده و تونستی انسان دیگه ای را خوشحال کنی و دعای خیر خانوادشو همراه خودت داشته باشی. پسر گلم از وقتی که مامان و بابا ازدواج کردند، مامان جون هر کجا که مسافرت میرفت یا لباس نی نی خوشگل میدید برای نی نی پیدا نشده مامان می خرید و نگه می داشت و چون تو در ٨شتمین سالگرد ازدواج مامان و بابا اومدی یک عالمه لباس داشتی که باید استفاده میکردی ولی سرعت رشد نی نی های کوچولو خیلی زیاده و بیشتر لباسات یا نو موندند و یا فقط چند بار استفاده شدند تازه پسمری چون موقع تولد قدتم نسبتاً بلند بود خیلی از لباسات نپوشیده کوچولو شدند. مامان خیلی دنبال کسی می گشت که لباسهای نو شما را بهش بده و ...
28 اسفند 1390

اولین نشستن

کیان عزیزم امروز یعنی ٢٦ اسفن ماه ١٣٩٠ که میشه ٦ ماه و ٢٠ روزگی تو خونه مامان جون و در حالی که مامان جون داشت بهت غذا میداد تو تنهایی تونستی برای یک مدت کوتاهی بشینی اینم عکسش: این قلبی هم که دستته مال خاله مهدیسه و تو خیلی دوستش داری و چون نرمه و قابل انعطاف بزرگترین چیزیه که تو میتونی دستت بگیری و باهاش بازی کنی و البته بخوری! اینم یک عکس دیگه شماست که نیاز به توضیح نداره. البته به نظر می اومد که تو کیبورد خاله مهدیسو بیشتر از مال خودمون دوست داری. خوش دست تره نه؟! ...
26 اسفند 1390

اولین چهارشنبه سوری کیان

بیا در غروب آخرین سه شنبه سال برای گردگیری افکارمان آتشی بیافروزیم کینه ها را بسوزانیم زردی خاطرات بد را به آتش و سرخی عشق را از آتش بگیریم آتش نفرت را در وجودمان خاموش کنیم پسری امشب اولین چهارشنبه سوری تو بود ولی چون شما هنوز خیلی کوچولوئی و ممکنه که از صدای ترقه بترسی و اتفاقی برات بیفته ما جایی نرفتیم و تو خونه موندیم. البته پارسال هم همین اتفاق افتاد و برای اینکه برای مامان و تو که توی دل مامانی بودی اتفاقی نیفته جایی نرفتیم. امروز مادر جون برامون آش رشته درست کرد و بابا مجید رفت و برامون آورد و خوردیم. خوش مزه بود. سال دیگه چهارشنبه سوری به تو هم آش میدم.   ...
23 اسفند 1390
1