اولین سقوط
پسر مامان امروز حسابی مامانا ترسوندی. نمی تونم با هیچ کلمه ای احساس امروزم را توضیح بدم. امیدوارم دیگه هیچ وقت این اتفاق نیفته. پسری امروز بعد از ظهر مثل هر روز تو تخت مامان خوابیدی و درست وسط تخت. مامان هر دفعه بهت سر میزد ولی ساعت ٥/٣ یکدفعه صدای توپی اومد و بلافاصله بعدش صدای جیغ تو! وای خدای من! غیر قابل توضیحه، مامانی از وسط هال تنها چیزی که میدیدم تخت خالی خودم بود و فکر اینکه تو از تخت افتادی. خودم هم نمی دونم تا اتاق خواب چطوری اومدم. قلبم داشت می ایستاد. تو پایین تخت افتاده بودی و معلوم بود که از خواب پریدی. یعنی تو خواب غلت زده بودی و از تخت افتاده بودی. سرت هم خورده بود لب سبد وسایل تعویضت. تمام بدنم یخ کرده بود تا وقتی که بغلت ک...
نویسنده :
مهسا
23:33



